<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/rss">
        <title>وب نوشته های یك جراح</title>
        <description>رزیدنت جراحی هستم یا به عبارتی در دوره تخصص در رشته جراحی در حال تحصیلم.اینجا یادداشت های روزانه منو می خونید که اکثرا ربطی به رشته تحصیلی من نداره ..خوب یا بد در شان یک پزشک یا غیر ازین دوست دارم به این فکر کنین که یه جراح هم می تونه حرفای دیگه ای غیر از رشته خشک و خشنش داشته باشه.پس لطفا ((جور دیگر )) به یادداشت های من نگاه کنین</description>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-20T18:56:49+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/587"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/586"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/585"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/584"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/583"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/582"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/581"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/579"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/580"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/578"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/577"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/576"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/575"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/574"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/573"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/587">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-18T23:38:32+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>اتفاق می افتد...بی مقدمه</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/587</link>
        <description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;با صدای کلاغ پشت پنجره &lt;/font&gt;&lt;img style=&quot;width: 202px; height: 244px;&quot; src=&quot;http://www.otherlandtoys.co.uk/images/crow1_800w.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از خواب میپرم&lt;br&gt;چشم هایم فعلاً به پای گوش هایم نمی رسند&lt;br&gt;به زحمت ساعتم را نگاه میکنم&lt;br&gt;قرار نبود این ساعت بیدار شوم&lt;br&gt;می روم سمت پنجره و بازش میکنم &lt;br&gt;انگار کسی به صورتم سیلی میزند&lt;br&gt;اواسط بهار و این سوز زمستانی؟؟؟&lt;br&gt;پنجره را دوباره میبندم &lt;br&gt;و به کلاغ پیری که اصرار دارد با من حرف بزند نگاه میکنم&lt;br&gt;احساس میکنم قبلاً هم این کلاغ را دیده ام&lt;br&gt;خیلی برایم آشناست &lt;br&gt;حس خوبی ندارم &lt;br&gt;...&lt;br&gt;ناگهان یکی در می زند &lt;br&gt;منتظر کسی نبودم&lt;br&gt;از توی آیفون تصویری که نگاه میکنم ..&lt;br&gt;...چهره اش برایم آشناست &lt;br&gt;می پرسم : شما ؟&lt;br&gt;میگوید : باز کن&lt;br&gt;&quot;خبر بد&quot; هستم .&lt;br&gt;گوشی از دستم می افتد . . .&lt;br&gt;سوز سردی به صورتم می خورد.&lt;br&gt;کلاغ پیر صدایش را بالاتر برده&lt;br&gt;صدای چرخیدن کلیدی را در قفل ، می شنوم&lt;/font&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/586">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-17T00:15:12+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>مریض فول استرس</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/586</link>
        <description>



&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;اصولا در جراحی های سرپایی یه اصل نانوشته اینه که اگه بتونی استرس مریض رو کم کنی و همکاریش خوب باشه همه چیز به نحو احسنت انجام میشه . اینو داشته باشین دیروز یه مریض داشتیم یه خانم ماشالله سایز&amp;nbsp; که یه ضایعه روی شکمش داشت که می خواستیم بفرستیمش برای پاتولوژی لذا خانم که خوابید رو تخت ما شروع کردیم با مریض صحبت کردن و که الان می خوام لیدوکائین بزنم و یه کم درد داره و ...&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خانمه یه دستمال کاغذی جلوی صورتش گرفته بود و تند تند یه چیزی زیر لب میخوند. لیدوکائین رو که داشتم تزریق می کردم دیدم زیر لب خوندنش تند تر شد و یه قطره اشک هم از گوشه چشمش چکید . گفتم&quot;خانم این اولش بود دیگه درد نداره و اصلا دیگه متوجه نمیشی من چی کار میکنم&quot; خانمه بی اعتنا به من همچنان مرتب زیر لب زمزمه می کرد ..خلاصه ما تیغ بیستوری رو برداشتیم و اومدیم بالای سرش که شروع کنیم به برداشتن که خواستیم برای آخرین بار استرسش رو کمتر کنیم که الهی لال میشدم و نمی پرسیدم . بهش گفتم &quot;چی میخونی زیر لب خانم ؟&quot;.برگشت تند گفت &quot;دعا می خونم . به خدا پناه می برم&quot; منم سریع گفتم &quot; آهان از دست رزیدنت های رانده شده&lt;/font&gt; &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;به خدا پناه می بری&quot;.... گفتن ما همانا و قاه قاه خندیدن مریض هم همان الان که دارم فکر میکنم اصلا حرف خنده داری هم نزدم ولی نمی دونم این چرا این جوری شد خلاصه خانم محترم خندش گرفته بود و ول کن هم نبود .البته مشکل ما با انبساط خاطر مریض نبود مشکل ما این بود که شما فکر کن یه دونه ضایعه خال مانند اندازه نخود کنار ناف بود تو یه شکم پهناور که هی داشت جلوی چشم ما بالا پایین میرفت . حالا شما تصور کنین ما چه جوری اینو برداریم. هی میگم خانم خوب دیگه نخندین من کارمو شروع کنم تا تیغ رو میزاشتیم کنار اون ضایعه یه دفعه خانمه میزد زیر خنده خاله 20 سانت می پرید بالا. می خواین تصور کنین چه مدلی میشه یه نخود تو یه ظرف ژله&amp;nbsp; فرو کنین بعد در حالی که یکی داره تکونش میده سعی کنین با نوک چاقو برش دارین...&lt;/font&gt;&lt;br&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یعنی هر کاری بگین ما کردیم انگاری این خانم دست بردار نبود میرفتم بیرون به منشی میگفتم خندش تموم شد صدام کن .منشی بعد 1 دقیقه میومد می گفت آمادس تا میرفتم تو منو میدید باز میزد زیر خنده&lt;/font&gt;&lt;img src=&quot;http://www.laymark.com/l/cz/cz01.gif&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;top&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;نتیجه گیری :&lt;/span&gt; یا ایها الذین که دور کمرتون با خط استوا برابری میکنه . به فکر خودتون نیستین به فکر یه جراح بدبخت باشین که ممکنه روزی شکمتون بیفته زیر دستش&amp;nbsp; &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;










</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/585">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-15T17:05:25+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>داروی سوختگی . . .</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/585</link>
        <description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مرد پشت پیش خوان داروخانه که رسید سلامی کرد و به متصدی داروخانه گفت &quot; ببخشین برای سوختگی دارو بدون نسخه پزشک میدین&quot; خانمی که مسئول داروخانه بود در حالی که از روی صندلی بلند میشد گفت &quot; بله یه لحظه صبر کنین &quot; و به سمت قفسه های دارو به راه افتاد جلوی یکی از قفسه ها که رسید . دارویی را انتخاب کرد و به سمت مرد حرکت کرد . و در حالی که قوطی دارو را داخل یک نایلون می گذاشت رو به مرد گفت&quot; دستورش روش نوشته شده &quot;&amp;nbsp; و نایلون را به دست مرد داد . مرد در حالی که قوطی را از نایلون بیرون می آورد گفت &quot; ممنون چقدر میشه &quot; زن رو صندلی نشست و گفت&quot; برین صندوق حساب کنین&quot; مرد انگار که صدای زن را نشنیده باشد به قوطی سفیدی که در دست داشت زل زده بود . زن که متوجه تعجب مرد خریدار شده بود پرسید &quot; ببخشین مشکلی پیش اومده &quot; مرد گفت &quot; روی این نوشته فقط برای استعمال خارجی &quot; زن از روی میز بلند شد و به سمت مرد آمد دارو را گرفت نگاهی به آن کرد و اخمی کرد و گفت &quot; خوب پماد سوختگیه دیگه .کجای بدنتون سوخته ؟ ازین پماد روزی 3 بار بمالین روش &quot; مرد سرش را پایین انداخت قدری مکث کرد و به چشمهای زن خیره شد و گفت &quot; قرص سوختگی یا شربت سوختگی دارین بهم بدین؟ &quot; زن پوزخندی زد و گفت &quot; قرص سوختگی!...شربت سوختگی! &quot;مرد قبل ازینکه زن حرف دیگری بزند دستش را روی قلبش گذاشت و گفت &quot; دلمو سوزوندن&quot;&lt;/font&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/584">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-14T11:26:16+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>خنیاگر(یک سایت ادبی)</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/584</link>
        <description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چند وقت پیش یه سایتی رو پیدا کردم که یه چیزی تو مایه های ف.ی.س بوکه و تو زمینه ادبیات و آثار ادبی کار میکنه شما می تونین به صورت رایگان تو این سایت عضو بشین و با افراد دیگه ای آشنا بشین شعر یا نوشته های ادبی خودتون رو اونجا بذارین تا بقیه در موردش نظر بدن تو این سایت کسایی مثل نیکی فیروز کوهی و هومن شریفی صفحه دارن . من هم &lt;a style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; href=&quot;http://www.khonyagar.com/social/profile.html&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; برای خودم صفحه درست کردم . برای آشنایی بیشتر با سایت &lt;a style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; href=&quot;http://www.khonyagar.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;اینجا &lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;کلیک کنین اگه کسی از دوستان سایتی در این زمینه میشناسه معرفی کنه لطفا &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/583">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-13T00:03:36+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>ناز . . .</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/583</link>
        <description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیروز رفته بودم نازش را بخرم &lt;br&gt;اصلا باورم نمی شد &lt;br&gt;نازش خیلی ارزان بود &lt;br&gt;درین وانفسای گرانی و تورم &lt;br&gt;نازش چقدر ارزان بود &lt;br&gt;هر چه&amp;nbsp; داشتم دادم هر چه ناز داشت خریدم&lt;br&gt;امروز که نازش را کشیدم &lt;br&gt;نازش پاره شد &lt;br&gt;چند بار امتحان کردم &lt;br&gt;نازش مرتب پاره میشد&lt;br&gt;فکر میکنم &lt;br&gt;نازها هم چینی شده &lt;br&gt;ارزان ، بی کیفیت&lt;br&gt;&lt;/font&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/582">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-11T23:32:22+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>قلب مادر</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/582</link>
        <description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;می خواستم برای تبریک امروز چیزی بنویسم ولی دیدم هیچ چیز بهتر از دوباره خوندن این شعر ایرج میرزا نیست..با تبریک به همه مادران و زنان ایران زمین شما رو به خوندن این شعر زیبا در ادامه مطلب دعوت میکنم&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/581">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-11T03:17:14+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>درسی از یک فیلم </title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/581</link>
        <description>

&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://images.wikia.com/harrypotter/images/0/06/A_Dumbledore.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 117px; height: 136px;&quot; src=&quot;http://images.wikia.com/harrypotter/images/0/06/A_Dumbledore.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دقیقا یک ساعت و سی و پنج دقیقه و سی ثانیه از ماجرا گذشته بود که پیرمرد رو به جوان کرد و گفت : &lt;/font&gt;&lt;br&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دلت برای مرده ها نسوزه هری ....&lt;/font&gt;&lt;br&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&amp;nbsp;برای زنده ها دلسوزی کن....&lt;/font&gt;&lt;br&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&amp;nbsp;و بیشتر از همه&amp;nbsp;برای کسانی که بدون عشق زندگی می کنند..&lt;/font&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1201607/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-weight: bold;&quot; size=&quot;2&quot;&gt;Harry Potter and the Deathly Hallows: Part 2 &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;



</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/579">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-08T23:17:47+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>تولدمه </title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/579</link>
        <description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;یکی از دوستان می گفت هم بیستش خوبه هم بهشتش ولی ما که خیری ازین روز ندیدیم سال قبل همین روز کشیک بودم .&amp;nbsp; نامردا امسالم منو کشیک گذاشتن . اصلا انگار ناف مارو با کشیک بریدن . به امید سال های بهتر.&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 295px; HEIGHT: 268px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=middle src=&quot;http://www.megapartysupplies.co.uk/media/catalog/product/cache/1/image/5e06319eda06f020e43594a9c230972d/i/t/its-my-birthday-jumbo-badge_2_1.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/580">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-07T08:46:29+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>شاید فردا . . </title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/580</link>
        <description>&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.lampeta.com/wp-content/uploads/2011/08/3422665107_f80161c7fb-200x200.jpg&quot; alt=&quot;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;به خاطر ابتلا به یک تومور بدخیم دست راستش قطع شده و حالا کمتر از 6 ماه در محل جراحی فبلی دوباره توده هایی مثل قارچ رشد کردن که آزمایشات نشون میده عود&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;توموره 29 سال بیشتر نداره و ct اسکنی هم که انجام داده نشون میده تومورش خیلی پیشرفت کرده و امکان عمل جراحی براش نیست . معرفی شده بود برای اقدامات&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;غیر جراحی (رادیوتراپی و شیمی درمانی ) که اونجا هم بهش گفته بودن با توجه به وسعت درگیری تومور بی نتیجس . در حال حاضر درد شدیدی هم داره که تنها کاری که&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;میشد براش کرد این بود که به کلینیک کنترل درد معرفیش کردیم . امروز کلی با استاد کلنجار رفت که منو عمل کنین فوقش میمیرم و راحت میشم . بیچاره استادمون با زبون&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;بی زبونی بهش گفت که جراحی کاری براش نمی تونه بکنه . استاد در آخر دستش رو شونش گذاشت و گفت توکلت به خدا باشه و رفت و شنیدم که زنش با بغض پشت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;تلفن به یکی می گفت دکترا جوابمون کردن . قبلنا به این جمله حس دیگه ای داشتم ولی الان که دارم تو بخش سرطان کار میکنم معنیش رو حس میکنم . برای بعضی ها&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;معجزه اتفاق نمی افته شاید برای شما که رشتتون چیز دیگه ایه درک این مسئله کمی سخت باشه مخصوصا وقتی با مسائل اعتقادی روبرو میشیم ولی همونطور که&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;کسی برای رشد یه دست قطع شده انتظار معجزه نداره برای بعضی بیماری ها هم ما انتظار معجزه نداریم . واقعا و با علم امروز برای بعضی از بیماریها نمیشه کاری کرد . برای بعضی از بیماری ها معجزه ای در کار نیست . شاید فردا&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;








</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/578">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-04T23:55:02+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>مرا در بغل نگیر</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/578</link>
        <description>








&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 199px; height: 217px;&quot; src=&quot;http://www.khonyagar.com/media/k2/items/cache/662393b046c60ed1adbdcba53880d219_L.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از دور شبیه راهب ها بود ردایی کلاه دار پوشیده بود و صورتش در سایه کلاه پنهان شده بود . قدی بلند داشت و مشت های گره کرده اش را مرتب کنار بدنش تکان می داد&amp;nbsp; و بر سر دختر جوانی که روبرویش به دیوار تکیه داده بود فریاد میکشید &quot;مرا در بغل نگیر . می فهمی . نمی خواهم مرا در بغل بگیری &quot; دختر جوان قد متوسطی داشت موهایی بلند که اختیارش به دست باد افتاده بود با گونه هایی برجسته صورتی لاغر و چمشمهایی گود افتاده و بی فروغ ، بی اعتنا به حرف هایی که میشنید چشم هایش را به زمین دوخته بود و انگار صدای فریاد هایی را که بر سرش کشیده می شد&amp;nbsp; نمی شنید . کم کم ازدحامی در اطرافشان شکل گرفت . همه از همدیگر ماجرا را جویا می شدند و کسی برای این ماجرا جوابی نداشت . در میان همهمه و صدای جمعیت کسی فریاد کشید &quot;کنار بایستید اینجا چه خبر است ؟&quot; سرها که به عقب و به سمت صدا برگشت همه کلانتر شهر را دیدند که دست بر سبیل های از بناگوش در رفته اش می کشید و جمعیت را نگاه می کرد . بدون اینکه کسی جوابی بدهد افرادی که جلوی کلانتر ایستاده بودند کنار رفتند و کوچه ای برای عبور کلانتر از دل جمعیت باز شد . راهب بدون توجه به آنچه که در اطرافش می گذشت همچنان فریاد می کشید &quot; رهایم کن . دست از سرم بردار. برو زندگی کن . نمی خواهم مرا بغل کنی . می فهمی ؟ &quot;کلانتر دست هایش را به کمر زد و از میان جمعیت گذشت و وقتی به چند قدمی آن دو رسید فریاد زد&quot; آهای تو کیستی با این دختر چه کار داری ؟&quot; راهب که انگار تازه متوجه دور وبرش شده بود ناگهان سکوت کرد وبه آرامی سرش را به سمت صدا چرخاند . کلانتر را که دید آرام به سمت او حرکت کرد وقتی به یک قدمی کلانتر رسید ایستاد . یک سر و گردن از کلانتر بلند تر بود . کلانتر که انگار از راهب &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;




















</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/577">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-04T00:09:06+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>فریادی ارزشمند</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/577</link>
        <description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام آقای &lt;/font&gt;&lt;a style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%88%D9%86%DA%A9&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ادوارد مونک &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امیدوارم روحتان در آرامش باشد و اگر از احوالات ما جویا باشید ملالی نیست بجز حسادت به شما و دوریتان که امیدوارم به این زودی ها تازه نگردد . از رک بودن من خرده نگیرید که اعصاب برای آدم نمی ماند وقتی مقایسه می کند بین فریاد کشیدن من با &lt;a style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; href=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/b/b9/Scream.jpg/463px-Scream.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;فریاد کشیدن شما&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; . از وقتی که یادم می آید کسی برای فریاد کشیدن ما تره هم خورد نکرد ولی الان در &lt;a style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2012/05/120502_u02_munch_auction_scream.shtml&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;بدون بدون سی خواندم&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; که دیروز&amp;nbsp; یک نفر تلفنی فریاد شما را 120 میلیون دلار خریده است . هر چند خودت زنده نبودی تا ببینی که چقدر فریاد کشیدنت ارزش دارد ولی باز هم موضوع عوض نمی شود کسی اینجا برای فریاد هایی که ما میکشیم ارزشی قائل نیست .&lt;br&gt; شاید مشکل از کشیدنمان است ادوارد جان &lt;/font&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/576">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-03T00:46:08+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>شکلات داغ</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/576</link>
        <description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;برای بعضی ها قلم مثل قلم موست . رنگ باشد و یک جای سفید تابلویی می سُرایند رنگین کمان . انقدر شیرین غزل می گویند که انگار در دهانت مزه می دهد . نمی خواهی قورتش بدهی می خواهی با لب و دهانت بازی کند&lt;br&gt;&amp;nbsp;&lt;br&gt;مامان! تمام زندگی ام درد می کند&lt;br&gt;دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!&lt;/font&gt;&lt;img style=&quot;width: 185px; height: 278px;&quot; src=&quot;http://www.toghyan.com/site/wp-content/uploads/2011/06/14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; vspace=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج&lt;br&gt;که تا همیشه گریه نمی کرد می کند&lt;br&gt;&lt;br&gt;این باد از کدام جهنّم رسیده است&lt;br&gt;که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند&lt;br&gt;&lt;br&gt;هی می رسد به نقطه ی پایان،به خودکشی&lt;br&gt;یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند&lt;br&gt;&lt;br&gt;ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد&lt;br&gt;که آتش نگاه مرا سرد می کند&lt;br&gt;&lt;br&gt;بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم&lt;br&gt;دنیای خوب! باز مرا طرد می کند&lt;br&gt;&lt;br&gt;هی فکر می کنم و به جایی نمی رسم&lt;br&gt;هی فکر می کنم و سرم درد می کند&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &quot;سید مهدی موسوی&quot;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/575">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-01T06:11:17+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>استاد ویولون</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/575</link>
        <description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ازونجایی که من به ویولون علاقه خاصی دارم و ازونجایی که به دو نوازی ویولون - گیتار هم ارادت خاصی دارم . لذا نتیجه گرفتیم خودمون دست به کار شیم و بریم ویولون یاد بگیریم بعد رفتیم با یه استادی صحبت کردیم که آقا دمت گرم بیا یه کم به ما یاد بده&amp;nbsp; جای دوری نمیره بعد ایشون هم در یک اقدام سودجویانه عرض کردن شما این بازی انگری بیردز جدید رو بیا واسه من نصب کن بعد . حالا استاد قرار شده بعد از اینکه ما انگری بیردز رو براشون راس و ریس کردیم تعلیم ما رو شروع کنن . البته بعد از اینکه خودشون کلاساشون رو سر موقع رفتن . چون الان وقتی ساز میزنه آدم یاد کلاغ هایی می افته که تازه به سن بلوغ رسیدن . &lt;a style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; href=&quot;http://s3.picofile.com/file/7369894622/amirreza_violon.jpg&quot; target=&quot;&quot; title=&quot;&quot;&gt;اینم عکس&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; جدید استاد امیر رضا&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/574">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-27T14:42:57+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>گُذشت . . .</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/574</link>
        <description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;گذشت یعنی ایثار &lt;br&gt;گذشت یعنی چیزی قبل تر اتفاق افتاد&lt;br&gt;گذشت یعنی رد شد&lt;br&gt;انگار برای گذشت باید آرام گذشت&lt;br&gt;...که اگر تند بروی دیگر گذشت نیست می شود سبقت&lt;br&gt;می شود سواری که به تاخت می گذرد &lt;br&gt;و از پس گذشتش انقدر گرد و خاک به پاست که دیگر گذشته اش معلوم نیست&lt;br&gt;برای گذشت باید اول پیاده شد &lt;br&gt;سوار بودن با گذشت تناقض دارد&lt;br&gt;گذشت مخصوص عابر پیاده است&lt;br&gt;پیاده شوید . . .&lt;br&gt;گذشت کن قبل آنکه بگویند:در گذشت&lt;br&gt;&lt;/font&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/573">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-26T00:57:56+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.dr_ahmadi.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>حمید احمدی</dc:creator>
        <title>ورود افراد متفرقه</title>
        <link>http://www.dr_ahmadi.mihanblog.com/post/573</link>
        <description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند سالی میشد که حساب های بانکی اش ته کشیده بود و دیگر از نوکر و کلفت خبری نبودحتی پیرزنی که تنها کسی بود که این اواخر به او سر میزد . دیگر حاضر نبود برایش کار کند .&amp;nbsp; همه ترکش کرده بودند .سال ها بود که دیگر کسی سراغی ازو نمی گرفت .دلش برای برق فلاش دوربین ها تنگ شده بود برای جوان هایی که به زور می خواستند خود را به او برسانند و ازو امضا بگیرند . برای عشاقی که شب ها را تا صبح کنار ویلایش به سر می کردند.&lt;BR&gt;از آن همه جلال و جبروت فقط همین ویلا برایش مانده بود که بیشتر شبیه یک گورستان بزرگ بود تا ویلای یک هنرپیشه قدیمی. قبول کردنش سخت بود ولی به قول آخرین نامزدش انگار هیچ موجود زنده ای نمی توانست تحملش کند . با خودش گفت چقدر در تنهایی مردن دردناک است . در افکار خود چرخ می خورد که صدای همهمه و هیاهوی بچه هایی که بیرون از ویلا بازی میکردند توجهش را به خود جلب کرد کمی با خود فکر کرد بعد لباس هایش را پوشید و به زیر زمین رفت خیلی طول نکشید تا یک سطل رنگ پیدا کند لبخندی زد و به طرف در ویلا به راه افتاد . دلش به حال درخت ها سوخت انگار سال ها بود کسی به این ها هم سری نزده بود . در حال قدم زدن چشم به توپ هایی افتاد که داخل خانه افتاده بود و کسی جرات نکرده بود دنبالشان بیاید . به در که رسید انگار اضطرابی به جانش افتاده بود . نمی دانست پشت در چه اتفاقی خواهد افتاد . چشمانش را بست و در را باز کرد.وقتی در آستانه در ظاهر شد کودکانی که جلوی خانه مشغول توپ بازی بودند بازی خود را متوقف کردند . سعی کرد لبخندی بزند ولی نتوانست برگشت و به در ویلا نگاه کرد به تابلویی که سال ها پیش خودش آنرا نوشته بود نگریست &quot; ورود افراد متفرقه ممنوع &quot; از کار خودش خنده اش گرفته بود . چقدر آن روزها اعتماد به نفس داشت&amp;nbsp; . کم کم حس کرد بچه ها دارند با خودشان پچ پچ&amp;nbsp;می کنند&amp;nbsp;و او را نگاه میکنند. کمی مکث کرد سطل رنگ را باز کرد و بعد با قلم مو تابلو را دست کاری کرد . بعد لبخندی زد و وقتی وارد خانه شد در را پشت سر نبست و آنرا کاملاً باز گذاشت . &lt;BR&gt;یکی از بچه ها توپ را بغل زد و جلوی در ویلا آمد و به تابلو نگاه کرد . روی تابلو نوشته بود&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;ورود افراد متفرقه ، ممنون &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
</rdf:RDF>

